حكيم ابوالقاسم فردوسى
576
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
تن خويش را بد نخواهد كسى * چو خواهد زمانش نباشد بسى بباشيد ايمن بايوان خويش * بيزدان سپرده تن و جان خويش [ پند دادن كىخسرو ايرانيان را ] بايرانيان گفت پيروز بخت * بماناد تا جاودان تاج و تخت همه شهر توران گرفته بدست * بايران شما را سراى و نشست ز دلها همه كينه بيرون كنيد * به مهر اندرين كشور افسون كنيد كه از ما چنين دردشان در دلست * ز خون ريختن گرد كشور گلست همه گنج توران شما را دهم * بران گنج دادن سپاسى نهم بكوشيد و خوبى به كار آوريد * چو ديدند سرما بهار آوريد من ايرانيان را يكايك نه دير * كنم يك سر از گنج دينار سير ز خون ريختن دل ببايد كشيد * سر بىگناهان نبايد بريد نه مردى بود خيره آشوفتن * به زير اندر آورده را كوفتن ز پوشيده رويان بپيچيد روى * هر آن كس كه پوشيده دارد بكوى ز چيز كسان سر بتابيد نيز * كه دشمن شود دوست از بهر چيز نيايد جهان آفرين را پسند * كه جويند بر بىگناهان گزند هر آن كس كه جويد همى راى من * نبايد كه ويران كند جاى من و ديگر كه خوانند بيداد و شوم * كه ويران كند مهتر آباد بوم ازان پس بلشكر بفرمود شاه * گشادن در گنج توران سپاه جز از گنج ويژه رد افراسياب * كه كس را نبود اندران دست ياب ببخشيد ديگر همه بر سپاه * چه گنج سليح و چه تخت و كلاه ز هر سو پراكنده بىمر سپاه * ز تركان بيامد بنزديك شاه همى داد زنهار و بنواختشان * به زودى همى كار بر ساختشان سران را ز توران زمين بهر داد * بهر نامدارى يكى شهر داد بهر كشورى هر كه فرمان نبرد * ز دست دليران او جان نبرد شدند آن زمان شاه را چاكران * چو پيوسته شد نامهء مهتران ز هر سو فرستادگان نزد شاه * يكايك سر اندر نهاده به راه [ نامهء خسرو به كاوس به نويد پيروزى ] ابا هديه و نامهء مهتران * شده يك بيك شاه را چاكران دبير نويسنده را پيش خواند * سخن هر چه بايست با او براند سر نامه كرد آفرين از نخست * بدان كو زمين از بديها بشست چنان اختر خفته بيدار كرد * سر جادوان را نگونسار كرد توانايى و دانش و داد ازوست * بگيتى ستم يافته شاد ازوست دگر گفت كز بخت كاوس كى * بزرگ و جهان ديده و نيك پى گشاده شد آن گنگ افراسياب * سر بخت او اندر آمد بخواب بيك رزمگاه از نبرده سران * سر افراز با گرزهاى گران همانا كه افگنده شد صد هزار * بگلزريون در يكى كارزار و ز آن پس بر آمد يكى باد سخت * كه بركند شاداب بيخ درخت به آب اندر افتاد چندى سپاه * كه جستند بر ما يكى دستگاه بآوردگه در چنان شد سوار * كه از ما يكى را دو صد شد شكار